بینام از مائده نصرالله زاده
دور خواهمشد
از سرزمین سرسبز خاطرههایم
از سرزمین گیج در عطر خوشههای برنج
دور خواهمشد
از آن خانهباغ
از مهربان مردان و مهربان زنانش
کاش تمام ایران تهران نبود
دور خواهمشد
اینجا هر که ماندهاست پوسیدهاست و فرورفتهاست
من از فرورفتگی بیزارم
دور خواهمشد
بیخیال صدای رودخانهها که سیالی وجودشان به ذرات مبهم افکارم مانند است
بیخیال تماشای کوچ دستهجمعی پرندگان از پنجره
و غرق شدن در اندیشهی همسفر شدن و پیمودن
و غرق شدن در رویایی که نام کوچکش پرواز است
دور خواهمشد
از شهر رقصان در هیاهوی چترها در تمام فصول
از دوشنبه بازارهای غرق در عطر چای و ماهی و زیتون
دور خواهمشد از این شهر زیبا و پر شکوه که در هر قدم از خیابانهایش جای فرورفتگی قدمهای آدمها، قدمهایم را سست میکند
دور خواهمشد
از تو که در گوشهای از این خاک مدفونی
و دوباره به تو بازخواهمگشت
به تو که چشمهایت نقطههای قاف مقصد است
ترک خواهمکرد
سرزمین ابرهای بارانزا و جنگلهای هیرکانی را
تا نبض مشتعل نور را به تپشهای دزدانهی قلبم پیوند زنم
و بمانم برای همیشه در حافظهی دقیق تقویمها
و این منم دختری که درخت آلوچه را بوسید
تا هرگز به این اندیشه نباشد که چون بیبر است کسی دوستش ندارد
تا بوسههای داغ بر پیکر درخت خواب فسون را از جان شاخههایش دور بریزد
دور خواهمشد
اینجا هرکه ماندهاست پوسیدهاست و فرورفتهاست
نشان به آن نشان
که یک شب ماهیها پوسیدند و فرورفتند.